کد خبر: GD052 زمان: 14:51 1398/03/15   بازدید: 106109

گفت و گویی جذاب و خواندنی با وحید هاشمیان

ویژه؛ پشت صحنه زندگی یک هلی کوپتر بلندپرواز

بعد از خداحافظی یک دفعه احساس خلاء کردم و انگار همه دور و برم خالی شد. وقتی خداحافظی می‌کنی، انگار از یک جای شلوغ، می‌روی یک جایی که هیچی نیست، سکوت است».

به گزارش ورزش سه، گاهی اوقات خاص بودن در خاص نبودن است. وحید هاشمیان شاید مثال خوبی برای این ایده باشد. آدمی که هیچ چیز  تابلو و گل درشتی ندارد و تا جایی که دیده ایم اهل نمایش و برجسته کردن خودش نیست. اما همین بی اعتنایی و  بی ادایی، او را به یک آدم خاص در فوتبال ایران تبدیل کرده.  


وحید هاشمیان این روزها در شغل جدیدش در فوتبال ایران سرگرم لذت بردن از زندگی است؛ به خصوص که پیداست سرمربی تیم ملی چه اعتمادی به او دارد. با هلی کوپتر فوتبال ایران در یک صبح نه چندان دور گفت و گو کرده بودیم. قرار بود در  مورد چیزهایی که تا حالا  درباره شان حرف نزده، حرف   بزنیم و البته چیزهایی که شاید دوباره شنیدن آن‌ها هم جالب باشد؛ از ماجراهای زندگی و فوتبال گرفته تا تجارت و  کسب و کار. وحید هاشمیان زندگی اش را از محله قدیمی امام زاده حسن تهران تا مونیخ و هامبورگ مرور کرد.

 

 

* بعد از نزدیک به دو دهه حضور مستمر در زمین فوتبال، حالا مدتی است که بازنشسته شده‌ای و مرحله جدیدی از زندگی را آغاز کردی. آقا وحید این روزها و در 40سالگی چقدر از زندگی روزانه شما را هنوز فوتبال پر می‌کند؟


- من از بچگی یا دقیقا از 15سالگی بود که وارد زمین چمن فوتبال شدم و 17ساله بودم که رسما به یک باشگاه فوتبال پیوستم. مدرسه فوتبال در آن روزها مثل حالا نبود. من در کاخ جوانان یا کانون میثم بود که فوتبال را جدی گرفتم. فکر می‌کنم اول دبیرستان بودم که فوتبال وقت زیادی از زندگی من را می‌گرفت. آن موقع برای جوانان و امید بازی می‌کردم و حتی با بزرگسالان فتح هم تمرین می‌کردم و بازی هم به من می‌رسید. گاهی برای مدرسه هم وقت به اندازه کافی نداشتم. زندگی من از همان موقع همه‌اش شد فوتبال. حالا فکر کنید که حدود 21 سال شبانه‌روز با فوتبال باشی و همه زندگی‌ات فوتبال باشد و یک‌دفعه در 36سالگی خداحافظی کنی. یهو از امروز به فردا فوتبال برایت تمام می‌شود...


*گاهی هم خود آدم احساس می‌کند که وقت خداحافظی است…


- بله، البته در همان موقع هم می‌توانستم با استاندارد لیگ ایران بازی کنم، اما در آلمان فقط در دسته 4 یا نهایتا دسته 3 امکان بازی داشتم. از نظر جسمی مشکل بزرگی نداشتم، گرچه مشکل کمر داشتم، اما طبعا از نظر بدنی مثل روزگار جوانی نبودم. در 36سالگی وقتی که دخترم به دنیا آمد، احساس کردم واقعا وقت خداحافظی است. فکر کردم حالا باید بروم، وقتش رسیده که زندگی در کنار خانواده‌ام در هامبورگ را تجربه کنم. فکر کردم دیگر چیزی به دست نمی‌آورم و حتی شاید چیزی را هم از دست بدهم. ببینید فوتبال یک کار بدنی است؛ به‌خصوص برای من که 11 سال در آلمان بازی کردم و بدنسازی سخت داشتیم، چه در فصل گرما و چه در فصل سرما. شاید نتوانم خودم را با یک کارگر معدن مقایسه کنم، اما واقعا در فوتبال حرفه‌ای در جایی مثل آلمان فشار بدنی زیاد است. شاید یک کارگر معدن 30 سال کار کند و بعد برود دنبال استراحت، اما برای ما این فشار در زمان کوتاه‌تری اتفاق می‌افتد. در نظر بگیرید که شما نزدیک به 20 سال دائم تحت فشار جسمی بودی، غم غربت داشتی، مصدومیت سخت برایت پیش آمده، خانواده نداشتی و درد داشتی. البته خب لذت هم داشته، افتخاری مثل جام جهانی هم بوده و قهرمانی با بایرن‌مونیخ هم بوده، اما یک‌دفعه با خداحافظی همه چیز تمام می‌شود. بعد از خداحافظی یک دفعه احساس خلاء شدیدی کردم و انگار همه دوروبرم خالی شد. خود من برای مدت طولانی عادت داشتم که در طول هفته تمرین کنم و یکشنبه بروم در استادیوم و جلوی جمعیت و مردم بازی کنم. جلوی تماشاچی گل بزنم، ببرم و حتی ببازم. حتی باخت فوتبال هم لذت دارد. وقتی خداحافظی می‌کنی انگار از یک جای شلوغ که به آن عادت کردی، می‌روی یک جایی که هیچی نیست، سکوت است. شاید سکوت اولش به آدم کیف بدهد، اما بعد خسته‌ات می‌کند. یک‌دفعه خلاء بزرگی پیش می‌آید. فوتبال یکی از معدود شغل‌هایی است که وقتی به اوج تجربه می‌رسی، بیکاری‌ات شروع می‌شود. خب ما که کار تجاری انجام ندادیم. خود من زمانی که بازی می‌کردم به فکر مربیگری افتادم و حتی لایسنس B و A را همان موقع که بازی می‌کردم، گرفتم.   


* در واقع از سال‌ها پیش دوست داشتی مربی بشوی؟


-بله دوست داشتم. خیلی هم برنامه ریختم. اولش تصور من این بود که دوران مربیگری هم مثل دوره بازیگری است و همیشه تیم خواهی داشت و قراردادت سر جایش هست، اما دیدم مربیگری یک دنیای دیگری است، سخت‌تر است. وقتی رفتم دنبال مدرک پرولایسنس این را بیشتر فهمیدم. در آلمان قانون این است که وقتی لایسنس A را می‌گیری باید یک سال کار کنی و تیم داشته باشی. مثلا باید سرمربی تیم‌های لیگ دسته چهارم یا پنجم یا ششم باشی یا کمک‌مربی در لیگ‌های دو یا سه یا چهار باشی. البته قوانین دیگری هم هست. وقتی این دوره را بگذرانی تازه می‌توانی برای پرولایسنس اقدام کنی.


یادم هست که فصل فوتبال آلمان شروع شده بود و همه تیم‌ها بسته بودند. با همسر و دخترم در خیابان بودیم که یک‌دفعه یک دوچرخه جلوی من نگه‌ داشت. یک‌دفعه دیدم پاول کانو است؛ کسی که قبلا کارهای باشگاه ما را انجام می‌داد. از دیدن من در هامبورگ تعجب کرد و گفت اینجا چه کار می‌کنی؟ گفتم من یک سال و نیم ایران بودم، اما الان در هامبورگ زندگی می‌کنم. پاول گفت: «چقدر خوب، ما تیم پیشکسوتان هامبورگ هستیم. بیا با هم بازی کنیم.» اتفاق و سرنوشت را ببین. دوباره من وارد ورزش و فوتبال شدم. پاول گفت خودش می‌آید دنبالم و من را می‌برد تمرین تا با بقیه آشنایم کند. بعد توی راه صحبت کردیم و بهش گفتم که دنبال مربیگری هستم و دوست دارم یک سال کار عملی را زودتر پر کنم که بروم امتحان ورودی پرولایسنس را بدهم. گفت نگران نباش، مربی ما یعنی بیلی مایستر مربی لیگ 5 هست و ظاهرا خودش خسته شده و می‌توانی به‌عنوان سرمربی به جای او کار کنی، او هم به کارهای اجرایی باشگاه برسد. رفتیم صحبت کردیم و تیم را دادند به من، برعکس ایران که می‌ترسند جایشان را به کسی بدهند... خلاصه به همین سادگی من شش ماه مربی هالتستن‌بگ شدم. بعد هم شش ماه در تیم نیندورف مربیگری کردم و یک سالم پر شد. بعد رفتم ثبت‌نام کردم برای پرولایسنس و اول در فهرست 62 نفره قرار گرفتم و بعد هم به جمع 24 نفر نهایی رسیدم. وارد دوره 10ماهه شدم، دوره مربیگری دیدم و پنج هفته هم رفتم تمرینات بایرن‌مونیخ را در دوره گواردیولا دنبال کردم که جزء درسم بود. این پروسه حدود یک سالی طول کشید. بعد که مدرکم را گرفتم یک کار تجاری با ایران را شروع کردم که البته نتیجه‌ای به آن صورت نداشت. بعد رفتم در تیم‌های پایه هامبورگ و یک سال و نیم آنجا کار کردم تا دو ماه پیش که به‌دلیل اختلاف سلیقه در مورد پستی که می‌خواستند به من بدهند، جدا شدم.


* از ایران پیشنهادی نداشتید؟


- چرا، اتفاقا بارها پیشنهاد از ایران بوده که البته به توافق نرسیدم بیشتر به این دلیل که خانواده‌ام در آلمان زندگی می‌کنند. الان در مقطعی هستیم که شرایط فوتبال هم خیلی مساعد نیست و تیم‌ها خیلی درگیر مسائل مالی هستند. من به خودم فکر نمی‌کنم، ولی بازیکنان در شرایط فعلی خیلی مساله خواهند داشت. پیشنهادی هم از تیم جوانان ایران داشتم، اما چون یک سال دیگر بازی‌هایشان شروع می‌شد، دیدم که به شرایط من نمی‌خورد. یک سال خیلی انتظار بود برای من. این اولین جایی بود که خیلی علاقه داشتم کار کنم، اما شرایط زمانی و خانوادگی اجازه نمی‌داد. در فاصله‌‌هایی که کار نداشتم هم تحقیق کردم و دنبال ثبت یک شرکت و برند تجاری رفتم که بتوانم با ایران بیزینسی داشته باشم، حالا هر وقت که شرایطش مساعد باشد. یکی، دو تا برند ثبت کردم که بتوانم یک روزی استارت خوبی در آلمان بزنم. دوست دارم سرم گرم کار باشد.

 


* جزئیات بیشتری از این کار را می‌توانید بگویید؟


- یکی از این برندها خیلی اتفاقی شد، چون در حوزه لوازم‌خانگی بود. یک نفری که در بوخوم می‌شناختم، مدیر یک شرکت بزرگ سازنده لوازم‌خانگی شده بود. آن را به جزیره کیش وارد کردم که البته به خاطر تحولات و نوسانات بازار ارز نتیجه نداد. شاید اگر این‌طوری نمی‌شد نتیجه می‌داد. البته اینها بیشتر برای من سرگرمی بود و چیزهای جدیدی یاد گرفتم؛ مثلا اینکه چطور جنسی را بخرم و واردات انجام بدهم، چطور قیمت‌گذاری کنم، مدیریت کنم و بفروشم و از این قبیل کارها. چون مغازه مال خودم بود، دوست داشتم تجربه کنم. تجربه خوبی بود که باید می‌رفتم دانشگاه و کلی پول خرج می‌کردم و آخرش هم باید همین کارها را انجام می‌دادم، اما همان اول تجربه به دست آوردم. با اینکه ضرر مالی هم داشتم اما بسیار خوشحالم، چون تجربه خیلی بزرگی بود.


* در حوزه ورزشی هم کاری کردی؟


-بله، یک برند ثبت کردم در حوزه اروپا به نام «جرمن اسپورتس» که مربوط به وسایل ورزشی خاص و باکیفیت آلمانی است. اتفاقا یکسری نمونه‌ هم برای ایران فرستادم، اما آن هم خورد به این مسائل ارزی و اقتصادی. با این حال در آلمان روی این برند کار خواهم کرد تا شاید شرایط ایران بهتر شود. کلا دوست دارم یک کاری را از صفر در دستم بگیرم و به ثمر برسانم.


* خب ما به لحاظ فرهنگی با آلمانی‌ها فرق داریم. آنها خیلی سخت‌تر از ما کار می‌کنند. باید این را قبول کنیم. جالب است که تو هم از نظر شخصیتی و انضباطی به آلمانی‌ها شباهت بیشتری داری. این هم از اتفاقات زندگی بود که بخش مهمی از زندگی‌ات را در آلمان گذراندی. انگار رفتی سر جایی که باید باشی...


- راستش فکر می‌کنم شخصیت من به آلمان می‌خورد. از بچگی هم تیم بایرن‌مونیخ و میلان را دوست داشتم و  بین تیم‌های ملی هم طرفدار آلمان و آرژانتین بودم. یادم هست اولین بار که رفتم در هامبورگ و مصاحبه داشتم، خبرنگارها از من پرسیدند کدام تیم را بیشتر دوست داری، گفتم بایرن. آنها خندیدند و گفتند که توی هامبورگ داری از بایرن طرفداری می‌کنی. من گفتم دروغ نمی‌توانم بگویم. در کل آلمان خیلی به شخصیت من می‌خورد. انگار در زندگی قبلی‌ام یک بار در این کشور زندگی کرده باشم و حالا دوباره برگشته‌ام همان‌جا. شاید اگر اسپانیا رفته بودم یا ایتالیا موفق نمی‌شدم.


* زود حل شدی در سیستم آلمان؟


- نه خیلی زود. به هر حال ما یکسری تفاوت‌های فرهنگی خیلی مهمی داریم. یک جور اخلاقی آنها دارند که با ما خیلی فرق دارد. مهم‌تر از آن هم زبان آلمانی است که یاد گرفتنش زمان می‌برد. با این حال هر کشوری قواعد خودش را دارد. به قول یکی از دوستان می‌گفت نمی‌شود آلمانی‌ها صبح تا شب کار کنند اما ایرانی‌ها پولدار شوند. هر کسی که زیاد کار کند عایدی بیشتری خواهد داشت. در ایران قواعد موفق‌شدن و پولدارشدن با آلمان خیلی فرق دارد. مثلا شما یک تجارت راه می‌اندازی، اما با یک نوسان ارزی تمام برنامه‌هایت به هم می‌ریزد و ورشکست می‌شوی. اما یک نفری زمانی در بیابان یا جای بد شهر زمین دارد، بعد اینها می‌شود جای خوب شهر، طرف یک‌دفعه میلیاردر می‌شود؛ در حالی که نه استعداد داشته و نه لیاقت...

 


* به گمانم این سختکوشی ذاتی که همیشه همراه تو بوده، خیلی در موفقیت‌ات تاثیر داشته، چون از امامزاده حسن در جنوب تهران با زحمت و ممارست بسیار زیاد به مدارج بالای فوتبال رسیدی. مثلا رضا شاهرودی هم که بچه‌محل شماست استعداد زیادی داشت، اما نتوانست به فوتبال درجه اول در اروپا برسد...


- اول باید بگویم که امروز پول و طبقه اجتماعی مهم‌تر از استعداد شده، اما در زمان کودکی ما، استعداد به‌تنهایی هم می‌توانست باعث موفق‌شدن هر کسی باشد. مثلا از محله ما که در منطقه محروم تهران بود، خلبان و دکتر هم درمی‌آمد، اما الان بورسیه را هم می‌دهند به کسانی که ژن خوب دارند، اما در مورد خودم باید بگویم که بله من واقعا از بچگی خیلی سختکوش بودم. مثلا کلی در حیاط خانه‌مان تمرین می‌کردم. با سطل‌های زباله و سبد مانع درست می‌کردم و مثلا دریبل می‌زدم. از تلویزیون برنامه فوتبال انگلیسی پخش می‌شد و کوین کیگان آموزش می‌داد و من می‌رفتم همه آنها را تمرین می‌کردم. وقتی در باشگاه پاس بودم بیشتر پولی که می‌گرفتم خرج بدنم می‌کردم. مثلا آبمیوه و چیزهای مفید می‌خریدم یا می‌رفتم سونا یا چیزهای دیگر که به فوتبالم کمک می‌کرد. خیلی سختی کشیدم چون در مورد من بعضی جاها ناحقی کردند. آن موقع برای تیم ملی بیشتر از استقلال و پرسپولیس بازیکن می‌گرفتند. یادش به خیر بلاژوویچ این تابو را شکست و از تیم‌های مختلف بازیکن آورد. با این حال همه این سختی‌ها من را ساخت و وقتی رفتم در آلمان اگر تبعیضی هم پیش می‌آمد که البته خیلی از ایران ساده‌تر و کمتر بود، خم به ابرو نمی‌آوردم و با تمرین بیشتر جایگاهم را به دست می‌آوردم. همه آنهایی که اینجا در ناز و نعمت بودند و مربی دنبال‌شان می‌آمد، وقتی آمدند در جایی مثل آلمان با واقعیت فوتبال مواجه شدند و نتوانستند دوام بیاورند. دیگر حمایت کسی را نداشتند. بعد فهمیدم که چه جای خوبی رفتم. در محیط سالم فوتبال آلمان توانستم 11 سال بازی کنم. آدم‌های سالم و شریف حق من را دادند. شانسی که آوردم این بود که به‌موقع به آلمان رفتم؛ وگرنه اگر چند ماه دیرتر رفته بودم شاید اصلا فوتبال را کنار می‌گذاشتم.


* مثلا وقتی رفتی به تیم بوخوم انگار همه چیز به تو کمک کرد که سریع رشد کنی.


- اصلا رفتن به بوخوم برای من خیلی سخت بود. خیلی‌ها می‌گفتند وحید از هامبورگ رفته بوخوم؛ یعنی انگار پسرفت کرده بودم، چون به هر حال از یک شهر بزرگ و شیک رفته بودم به یک شهر کوچک. به هر حال هامبورگ اصالت دارد. ضمن اینکه بوخوم در آن مقطع رفته بود دسته 2 و استادیوم‌اش نامرتب بود و اصلا با هامبورگ قابل مقایسه نبود. بازیکنانش رفته بودند و هیچ‌کس باورش نمی‌شد که سه سال دیگر بوخوم مجوز یوفا کاپ را بگیرد و بالاتر از شالکه و دورتموند بایستد. ما یکسری جوان ناشناس بودیم که این تیم را تا رده پنجم جدول بالا آوردیم. یکی از لهستان بود، یکی از آفریقای جنوبی بود. همه‌شان دوست داشتند بالا بیایند. خیلی عجیب بود که یک‌دفعه این همه بازیکن باانگیزه کنار هم جمع شده بودند. بوخوم پلی شد که من بروم بایرن‌مونیخ و آن موقع کسی باور نمی‌کرد من بتوانم به بایرن برسم. البته در ضمیر ناخودآگاهم این امکان را می‌دیدم.


* آدم فکر می‌کند که انگار هرچه شرایط سخت‌تر بوده، بیشتر شکوفا شده‌ای.


- بله تا حد زیادی این‌طور بوده، اما مثلا در بایرن‌مونیخ اگر یکی، دو بار خوش‌شانسی می‌آوردم شاید خیلی بهتر از امروز هم می‌شدم، اما واقعا در آن روزگار بدشانسی هم آوردم. این‌طور بگویم که در مورد خودم به این اعتقاد ندارم که خوش‌شانس بوده‌ام. هرچه بوده با تلاش خودم به دست آورده‌ام و در عین حال هر تصمیمی هم که گرفتم به نظر خودم در زمان خودش و نسبت به شرایط درست بوده است. تجربه بیشتری نداشتم.


* وحید هاشمیان را عموم مردم به‌عنوان یک بازیکن فوتبال برجسته و ملی می‌دانند. با این حال کسی که در فوتبال به شهرت جهانی می‌رسد، معمولا در تیررس کنجکاوی‌های طرفدارانش هم هست، اما خیلی کم از شما در مورد خانواده و خصوصا برادری که خلبان بود و در دوران جنگ به شهادت رسید، شنیدیم. به نظر می‌رسد که چندان علاقه‌ای به باز کردن چنین موضوعاتی نداری؟


- من اعتقاد دارم که هر کسی باید نان عمل خودش را بخورد. این شعار من در زندگی بوده و همیشه سعی کردم آن را اجرا کنم. اگر کسی بخواهد خود را وابسته به دیگری کند حتی کار مهم و بزرگ آن شخص هم از بین می‌رود. زندگی من به خودم مربوط است و الان هم دوست ندارم یک عکس از زندگی خصوصی من بیرون بیاید. من یک زندگی ورزشی دارم که همیشه شفاف در معرض دید بوده و یک زندگی خصوصی که حریم شخصی من است. مگر همه دنیا از زندگی شخصی یواخیم لو یا کسان دیگر باخبر هستند. دلیلی ندارد که اگر کسی مشهور شد همه دنیا از همه چیز او خبردار باشند. پنهان‌کاری هم نیست، دوست ندارم کسی در زندگی خانوادگی من سرک بکشد. در مورد برادرم هم می‌توانم بگویم که هر کسی هر کاری برای مملکتش کرده، خودش خواسته و منتی هم نیست. همین حالا هم مرزبانان ما در حراست از کشورمان می‌جنگند، در حالی که ما اینجا راحت نشسته‌ایم و آنها را هم نمی‌شناسیم. به هر حال اگر سران مملکت توانسته باشند ارزش بدهند به هر کسی که برای حفظ کشور کاری انجام داده که چه بهتر و اگر هم این کار را نکرده باشند، باز هم دلیل نمی‌شود کسی مثل من بخواهد از شهادت برادرش استفاده کند. به همین خاطر من هم دوست ندارم در مورد برادرم زیاد صحبت کنم.

 


* دوست دارم بدانم شما از روزهایی که حضور برادرت را حس کردی، چه چیزهایی در ذهن داری؟ به هر حال در آن روزها هر کسی نمی‌توانسته خلبان بشود و آدم‌های نخبه در چنین موقعیتی قرار می‌گرفتند...


- خب فقط می‌توانم بگویم که دوستان قدیمی برادرم خیلی به من گفتند که از نظر چهره و شخصیت خیلی شبیه او هستم. در همین حد به نظرم کافی است.


* خیلی جالب است که از یک خانواده دو قهرمان ملی به مملکت معرفی شده، یکی در حوزه ورزشی و دیگری هم در حوزه نظامی و برایم قابل درک است که چرا از پرداختن به جزئیات زندگی برادر شهید خانواده هاشمیان اِبا داری. با این اوصاف دوست دارم بدانم نسبت به برادر بزرگت چه حسی داری و چقدر منبع الهام بوده برای شخص وحید هاشمیان؟


- من همیشه برای همه کسانی که برای حفاظت از ایران جنگیدند، شهید شدند، جانباز شدند یا اسیر شدند احترام تمام و کمال قائل می‌شوم. همین حالا با کسی دوست هستم که خودش جانباز است و برادرش هم شهید شده. صرفا به خاطر این ماجرا نیست که آنها دوست برادر من بوده‌اند و حالا دوست آنها باشم. خود آنها برای من مهم و محترم هستند. فقط این را بگویم که اگر همین کارهایی که سربازان ما در جنگ انجام داده بودند را سربازان آمریکایی کرده بودند، بارها از آنها فیلم و سریال ساخته بودند. چه فداکاری‌های بزرگی که سربازان و رزمنده‌های ما در جنگ و بعد از جنگ انجام دادند که کسی از آنها باخبر نیست. به نظرم یک مقدار در این مورد کوتاهی شده. مثلا من یک فیلمی از آمریکا دیدم که برای نجات یکی، دو نفر از دست دزدان سومالیایی چه ارتشی فرستاده بودند سراغ چند تا آدم لاغرمردنی؛ در حالی که نیروهای خودمان با تعداد کم یک کشتی دزدان دریایی سومالیایی را گرفتند و دزدان را هم بردند در اردوگاه‌های کار...


* شنیدیم که فارغ از فوتبال به هنر و سینما و تئاتر علاقه‌مند هستی و ماجراهای مربوط به نمایش و ادبیات را دنبال می‌کنی. این عادت هم در کشور آلمان پدید آمده؟ چه تیپ فیلم‌های سینمایی می‌بینی و چقدر در هفته و ماه وقت می‌گذاری برای این کار؟


- چند وقت پیش دوستان پیشکسوت باشگاه هما از من دعوت کردند. وقتی رفتم، یکی از دوستان عزیز از من تعریف کرد و گفت که من از نظم و وقت‌شناسی وحید خیلی خوشم می‌آید، همیشه به‌موقع می‌رود سر تمرین. بعد من به ایشان گفتم که این وظیفه من است و اگر در جایی مثل آلمان منظم نبودم که بیرونم می‌انداختند. یک چیزهایی که همه جای دنیا خیلی عادی است، در کشور ما خیلی مهم به نظر می‌رسد. مثلا اینکه سر وقت بری تمرین انگار شاهکار است؛ در حالی که پول می‌گیری که به‌موقع سر تمرین باشی! یا اینکه می‌گویند فلانی توی زمین 80، 90 دقیقه می‌جنگد. خب وظیفه‌اش همین است. یا مثلا در مورد قوانین راهنمایی و رانندگی هم اگر کسی رعایت کند، حتی ممکن است مسخره‌اش کنند؛ در حالی که در آلمان اگر خلاف کنید آدم را بیچاره می‌کنند.


می‌خواستم به این نتیجه برسم که کتاب خواندن و فیلم دیدن یک چیز عادی است در خیلی جاهای دنیا. من هم هر وقت ایران می‌آمدم کتاب می‌خریدم. البته من خودم را کتابخوان حرفه‌ای نمی‌دانم، چون شاید سالی 15 تا کتاب بخوانم نه 100 تا. چون یک دوره‌ای هم تنها بودم و با تیم سفر زیاد می‌رفتم، این‌جوری از وقتم بیشتر استفاده می‌کردم. فیلم هم به همین شکل است. دنبال می‌کنم ببینم چه فیلم خوبی آمده، می‌روم می‌بینم. ایران هم وقتی می‌آیم معمولا چند باری سینما می‌روم. به تئاتر هم خیلی علاقه دارم و هر وقت بیایم ایران حداقل یک تئاتر تماشا می‌کنم. البته نگاه من به هنر در حد نگاه یک تماشاچی است، مثل کسی که مثلا می‌رود ورزشگاه و بازی ایران و بولیوی را می‌بیند. طبعا نگاه من با کسی که کارشناس یا خبرنگار هنری است، خیلی فرق دارد.


* در آلمان چطور؟ سینما و تئاتر به زبان آلمانی می‌بینی؟


- خب سینمای آلمان خیلی قوی نیست، اما گاهی که می‌دانم یک فیلم خوب آلمانی آمده، می‌روم تماشا می‌کنم. فیلم‌های خارجی و به قول معروف هالیوودی هم زیاد نمی‌بینم، چون همه فیلم‌ها درباره جنگ است و تمام شدن دنیا و این‌جور موضوعات. مگر اینکه فیلم با موضوعات خاص باشد.


* فیلم‌های ایرانی که در آلمان پخش می‌شود را دنبال می‌کنی؟


- اگر بدانم فیلم خوبی است حتما. مثلا فیلم رنگ خدا را در تلویزیون آلمان با دوبله آلمانی دیدم که فیلم خیلی خوبی بود. در ایران هم از دیدن فیلم ایستاده در غبار خوشم آمد. فیلم متفاوتی بود و از نظر ساخت، سبک جدیدی بود به نظرم. یا از دیدن تئاتر «صد درصد» هم خوشم آمد. قرار بود تئاتر می‌سی‌سی‌پی را هم بروم ببینم که نشد. بینوایان هم که وقتی روی صحنه برود من در ایران نیستم.

 


* مثلا کدام فیلم ایرانی را خیلی دوست داشتی و ممکن است بارها دیده باشی؟


- باید رویش فکر کنم، اما می‌توانم از فیلم پاپیون بگویم که خیلی جالب بود. بعضی فیلم‌ها را هر چند بار که ببینی و ازش زمان هم بگذرد کهنه نمی‌شود. مثلا فیلم لئون یا حرفه‌ای هم فیلم خیلی خوبی است. حرف‌های خوبی درش هست. فیلم گلادیاتور را هم دوست داشتم. اینکه یک آدم قدرتمندی یک‌دفعه از امروز به فردا چقدر بی‌قدرت می‌شود. فیلم‌های خوب زیادی هست. بین فیلم‌های آلمانی هم توصیه می‌کنم فیلم «زندگی دیگران» را ببینید. فیلم فوق‌العاده‌ای درباره یک مامور آلمان شرقی است که یاد می‌دهد چطوری باید شکنجه کرد و اطلاعات گرفت. بعد این آدم را می‌فرستند که یک دانشمند را کنترل کند، بعد اتفاقات عجیبی می‌افتد. این فیلم کلی جایزه برده و نشان می‌دهد که نباید فقط از یک زاویه به آدم‌ها نگاه کرد.


* آقا وحید شما آدم نوستالژیکی هستی یا نه؟ چون ما ایرانی‌ها خیلی افسوس گذشته را می‌خوریم، اما انگار اروپایی‌ها این‌جوری نیستند.


- خب ما ایرانی‌ها خیلی آدم‌های احساسی هستیم و احساسی هم تصمیم می‌گیریم، اما اروپایی‌ها بیشتر عقل‌گرا هستند. مثلا اگر در اروپا یک نفر از نزدیکان کسی بیماری سرطان بگیرد و بمیرد، می‌گویند که این یک جور بیماری است که اگر کسی به آن دچار شود، زندگی برایش سخت می‌شود؛ بنابراین مرگ طبیعی است. اما در ایران می‌گویند اگر فرضا مادرم بر اثر سرطان از دنیا نرفته بود، امروز تولدش بود. انگار حاضر نیستیم واقعیت را قبول کنیم. آنها اما یک جایی واقعیت را می‌پذیرند و گذشته را پشت سر می‌گذارند و به آینده فکر می‌کنند. شاید به این دلیل است که اروپایی‌ها در زمان حال زندگی می‌کنند و می‌توانند برای آینده هم برنامه‌ریزی کنند، اما ما که در حال زندگی نمی‌کنیم و در گذشته مانده‌ایم، طبیعتا برای آینده هم نمی‌توانیم برنامه درستی بریزیم. چون آینده ما در ایران به حوادث زیادی بستگی دارد؛ بنابراین به خاطرات گذشته‌مان رجوع می‌کنیم تا آرامش پیدا کنیم. معمولا شرایط حال ما سخت است و خاطرات خوش گذشته به ما آرامش می‌دهد. یک احساس خوب که باعث می‌شود سختی‌های زمان حال را بهتر تحمل کنیم.


راستش خود من هم آدم نوستالژیکی هستم. مثلا چند وقت پیش رفتم به محله قدیمی‌مان سر زدم. رفتم سراغ لوازم ورزشی‌فروشی محل که البته صاحبش فوت کرده، اما همسرش که سن خیلی زیادی هم دارد، هنوز همان‌جا هست و من را خیلی خوب می‌شناخت. می‌دانست که من پسر کی ‌هستم و کلی از مادر خدابیامرزم گفت...


* ظاهرا روز خوبی بوده. خاطرات خوبی از محله قدیم‌تان داری؟


- بله، خب ریشه من مال آنجاست و خیلی از خاطرات خوب قدیمی برایم زنده شد. با این حال به نظرم تلفیقی از این دو حالت خیلی خوب است. یعنی یادآوری خاطرات خوب گذشته باید باشد، اما نباید در گذشته ماند و بهتر است به آینده فکر کنیم. البته همیشه هم ممکن است از یادآوری گذشته خاطره خوبی یادمان نیاید. گاهی هم فکر می‌کنیم که اگر فلان کار را کرده بودیم یا فلان اشتباه را نداشتیم، الان اوضاع‌مان بهتر بود. یا خیلی‌ها می‌گویند اگر فلان موقع فلان زمین را خریده بودم الان میلیاردر شده بودم؛ در حالی که همان موقع هم پول نداشته طرف. خیلی از ایرانی‌ها همیشه در حال افسوس خوردن هستند و آینده را هم از دست می‌دهند.


* آقا وحید، تا حالا به این فکر کردی که اگر زمان به گذشته برگردد، چه کاری را انجام می‌‌دهی که نکردی و چه کاری را انجام نمی‌دهی؟


- تمام کارهایی که من در گذشته انجام داده‌ام بر اساس تجربه همان لحظه من بوده و به گمانم در آن موقع درست بوده است. چون اگر درست نبود انجامش نمی‌دادم. اما طبیعتا یکسری کارها و رفتارهایی بوده که ممکن است کسی را ناراحت کرده باشد. شاید می‌شد تصمیم‌های دیگری بگیرم. با این حال احتمالا درست بوده که انجام دادم...

 


* هیچ حسرتی درباره اتفاق خاصی ندارید...؟


- چرا فکر می‌کنم می‌توانستم در بایرن‌مونیخ بهتر باشم و چهره بهتری نسبت به موقعی که رفتم، از خودم به جا بگذارم. همیشه در این مورد یک حسرتی احساس می‌کنم. چون شما چند سالی برای قرار گرفتن روی قله زحمت می‌کشید، اما درست وقتی که روی قله هستید لیز می‌خورید. من واقعا روی قله بودم، اما لیز خوردم. البته همه‌اش هم تقصیر خودم نبود که حالا فرصت مناسبی نیست درباره‌اش حرف بزنم. اشتباه کسان دیگری هم بود که به من ضربه زد.


* راستی تا به حال شده که انگیزه داشته باشی فارغ از مسائل مالی مثلا با یک تیم پایه کار کنی. به نظرم کار کردن با یک تیم پایه با این خوی سختکوش و اثبات‌کننده شما نتیجه خوبی می‌دهد.


- به نظرم خلق‌وخوی من طوری است که سخت به کار تیم‌های پایه بخورد؛ با اینکه مربی تیم 17ساله‌ها هم بوده‌ام. در عین حال پیشنهاد تیم ملی جوانان هم خوب بود که نتوانستم به خاطر مسائل خانوادگی آن را قبول کنم. شاید استارت خوبی بود، اما به هر حال از این‌جور پیشنهادها باز هم خواهد بود. آلمانی‌ها ضرب‌المثل خوبی دارند و می‌گویند هر وقت خواستی کاری انجام بدهی، ببین برای چی این کار را می‌کنی؟  من هم همیشه این سوال را از خودم می‌پرسم. اینکه صرفا بیایم یک پستی بگیرم و چمدانم را هم توی جیبم داشته باشم و بروم و بیایم، نه. من اگر جایی مشغول شوم، صبح تا شب باید آنجا کار کنم. در ایران می‌بینی که یک مربی حتی یک گزارش از کارش هم نمی‌دهد.


* شده از فوتبال ایران خسته یا سیر بشوی؟


- بله، بارها. البته منظورم بعضی از آدم‌های فوتبال است؛ نه خود ایران و فوتبال ایران. مگر می‌شود من ایران را دوست نداشته باشم. مگر می‌شود تیم ملی برود جام جهانی پنج تا از اسپانیا بخورد و من خوشحال بشوم. خیلی‌ها این دید را داشتند اما من اصلا کاری ندارم که کی‌روش مربی تیم ملی است یا کس دیگر. من دوست ندارم ایران مثل عربستان پنج تا توی جام جهانی بخورد. یک زمانی به تیم ملی نمی‌آمدم که البته بحث‌های زیادی دارد که باز نشد. همه گفتند باید بیایی، تهدید کردند، جایزه گذاشتند باز هم نیامدم، اما یک جایی دیدم که اگر ما به دو کشور عربی قطر و بحرین ببازیم اوت می‌شویم. فردا صبحش تصمیم گرفتم به تیم ملی کمک کنم و آمدم. حالا بعضی‌ها گفتند که ما به وحید زنگ زدیم گفتیم که آمد. در حالی که من خودم آمدم. یک وقتی هم تصمیم گرفتم از فوتبال خداحافظی کنم.


* اگر به تیم ملی سال 2006 نگاه کنی چه حسی داری؟ حس حسرت...؟


- من همیشه نسبت به آن تیم حسرت می‌خورم. برای آن تیم راحت‌ترین اتفاق، صعود به مرحله بعدی بود، اما درگیری فدراسیون با سازمان تربیت بدنی مانع شد. درون تیم هم درگیری‌هایی بود. ما خودزنی کردیم و اتفاق دیگری نیفتاد. فقط حسرت از آن تیم برایم مانده. دوست ندارم نبش قبر کنم.  

 


* تیم ملی الان را چطور می‌بینی؟ از کدام بازیکن جدید خوشت می‌آید؟


-  در مورد تیم ملی الان این حس را دارم که توی زمین واقعا یک تیم است. وقتی می‌گویند تیم ملی در مقابل مراکش جنگید، یعنی همه جنگیدند. وقتی تیم ملی گل می‌زد، همه بازیکنان می‌ریختند توی زمین. به نظر من فارغ از مسائل تاکتیکی، اگر در ایران یک تیم درست کنی که تیم بماند و حاشیه‌ها را هم دور کند، بزرگ‌ترین هنر را به خرج داده‌ای. الان این موضوع در تیم ملی هست.

 

* سوالات تک‌کلمه‌ای:     


* امامزاده حسن: خاطرات کودکی
* علی کریمی: تکنیک
* علی دایی: نماد اراده، سدشکن
* آلمان: نظم و انضباط
* پاس: باریشه و اصیل
* فتح: نقطه شروع
* اصفهان: ریشه خانواده من
* پیشکسوتان فوتبال: موزه فوتبال
* هلی‌کوپتر: کسی که این لقب را ساخت خوب فکر کرده بود. مشکلی با این لقب نداشتم.
* خلیج‌فارس: همیشه فارس

 

آرش راهبر
منبع: مجله ایده ایستا